|
یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:, :: 1:33 :: نويسنده : ساوالان
دلم میخواد از کسی بگم که تازه بهاری را برای من شب زده آورده...... مدتی بودحضور داشت حضوری گرم اما بی عشق ...... دوستش داشتم اما نمی دانست جرات گفتن این حس را نداشتم چون خاکستری در آتش این عشق میسوختم می دانستم فنا شدنم حتمی بود اما دل به آتش عشقش سپردم سال..................... ماه...................... روز....................... گذشت تا امروز او میگویید مدتهاست عاشق می گه کسی رو دوست داره اماباید نگه ازش بگذره با هزاران سوال والتماس به چشماهایش نگاه میکنم میگوید:تو تو اون عشق نگفته ای که پنهانم کرده مدت ها با هم بوده ایم اما... دل جرات عاشقی داشت عقل جرات فریاد نه..... فریاد میزنم دوستتدارم
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |